بهمن 1386
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
آرشیو
موضوع بندی
نوا

مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 19 بهمن ماه سال 1386
ته دلم به شدت می لرزد...

دوستی از آینده ی شغلی مان می پرسد ٫ می گویم دقیق نمی دانم. می گوید تو کسی نیستی که بی فکر در این راه قدم گذاشته باشی.

تعجب می کنم. افکارم مبهم است.دقیق نمی دانم چه می خواهم بکنم اما می دانم چه کارهایی می توانم بکنم ولی سخت است (آیا واقعا همین را هم می دانم؟)

می گوید اشتباه کردیم در این راه قدم گذاشتیم٫ اگر علاقه ای هم داشتیم شاید این بهترین راه نبود ٫ جمله اش را بهتر می کند: راه غلطی را انتخاب کردیم...

ته دلم به شدت می لرزد٫ ولی چهره ام تغییر نمی کند. نه اینگونه نیست ٫ ولی واقعا چرا اینگونه نیست؟ نمی دانم٫ احساسی به من می گوید این گونه نیست. فقط می توانم امیدوار باشم این احساس ٫ احساس ترس از قبول این واقعیت که اشتباه کردم نباشد....

عقلم می گوید درست می شود ٫ تو کسی نیستی که ببازی! به خود می گویم عقل نیست٫ همان احساس است ٫ عقل هیچ وقت اینگونه حکم نمی کند٫ توقعم زیاد است٫ ته دلم به شدت می لرزد....

ولی همچنان امیدوارم.....(شاید ناخودآگاهم می پرسد مگر می توانی نباشی!)

 

 

آخر به چه گویم هست از خود خبرم٫ چون نیست

وز بهر چه گویم نیست با وی نظرم ٫ چون هست

باز آی که باز آید عمر شده ی حافظ

هر چند که ناید باز٫ تیری که بشد از شست

 

پ.ن: برای سکوت این مدت حرفی ندارم٫ برای آینده نیز هم....


شنبه 26 آبان ماه سال 1386
حرف...

 

حرف اول:

گشاده خاطر بی کینه عین تنگ دلی است

همیشه لالـــه ی ما داغـــدار می رویـــــــد...

 حرف دوم:

سقوط از طبقه ی سوم همان قدر آسیب می رساند که سقوط از طبقه ی صدم. اگر بناست سقوط کنی بهتر است از بلندترین جا سقوط کنی...

 حرف سوم:

معنای حقیقی عشق در گلها نهفته است..کسی که سعی کند صاحب گلی شود پژمردن زیبای اش را هم می بیند.اما اگر به همین بسنده کند که گلی را در دشتی بنگرد همواره با او می ماند...

 حرف چهارم:

هیچ کس را از شکست گریزی نیست. پس بهتر است آدمی در چند نبرد به خاطر رویاهایش ببازد تا بی آن که بداند به خاطر چه می جنگد شکست بخورد...

 حرف پنجم:

وقتی انسان به سوی سرنوشتش سفر می کند اغلب مجبور می شود مسیر عوض کند. گاهی هم نیروهای پیرامون او آنقدر قدرت دارند که مجبور است شهامتش را کنار بگذارد و تسلیم شود. همه ی اینها بخشی از زندگی است...

 حرف ششم:

همیشه باید بدانیم چه موقعی به آخر کار رسیده ایم.

بسیار مهم است که بگذاریم بعضی چیزها بروند.رهایشان کنیم.آزادشان کنیم.

مهم این است که لحظه هایی از زندگی را که دیگر گذشته پشت سر بگذاریم...

 

 

 

حرف آخر:

وای بر کسی که نتواند تنها باشد...

 


سه شنبه 8 آبان ماه سال 1386
بیاد امین پور...

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست

حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند

تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

سربسته ماند بغض فروخورده ی دلم

آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

ای داد ، کس به داغ دل باغ دل نداد

ای وای ، های های عزا در گلو شکست

آن روز های خوب که دیدیم ، خواب بود

خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

"بادا" مباد گشت و "مبادا" به باد رفت

"آیا" ز یاد رفت و "چرا" در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند

نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم

بغضم امان نداد و خدا ...

                                 در گلو شکست!

 

حرف آخر:

من از این فاصله ی دور کمی می ترسم!


سه شنبه 8 آبان ماه سال 1386
یک ٫ دو ٫ سه!

۱.)

گفتی غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین ِ من ٫برای غزل شور و حال کو؟

پر می‌زند دل‌ام به هوای غزل ولی
گیرم هوای پر زدن‌ام هست٬ بال کو؟

۲.) از دست رفتی!

چرا دروغ بگم ٫ از دستت دادم.....

 

۳.) من پا برجام مثل دماوندم  ٫ من پابرجام مثل ایرانم

                                                                      اگه زمینم خوردم ایستادم....


یکشنبه 15 مهر ماه سال 1386
گاهی به آسمان نگاه کن...

باید بنویسم و تو بگو چگونه می شود نوشت آنچه را که دیدنی است و شنیدنی؟که جز با دیدن و گاهی شنیدن نمی توان گفت که چقدر آسمان به تو نزدیک است!

بگذار برای تو بنویسم، آنگونه که گویی سالهاست کار هر روزم فقط و فقط نوشتن است و انتظار برای پاسخی که می فرستی که مومن به پاسخ های فرستاده و نفرستاده ات هستم!پس اینگونه خطابت می کنم:

خدا جون، سلام!

نمی دونم چرا اینقدر بهت نزدیکم، بیشتر از همیشه. این منم که دور و نزدیک می شم که تو همه گاه نزدیکترین به من بودی!

ممنونم که امسالم خواستی و اجازه دادی که تجربه کنم مهمونیت رو که کاش می فهمیدم همیشه مهمونتم،

ممنونم که این قدر نگران خوب شدنمی! ممنونم که اون قدر فرصت خوب شدن و برام تکرار می کنی...

می ترسم که نفهمم ارزش ثانیه ای رو که الآن داره می گذره!

از شروع مهمونی بزرگت می گم. از سحر دوست داشتنی که حس می کنم فقط یه وجب با آسمونت فاصله دارم و هوس پرواز به آغوشت می زنه به سرم.

می گن سحر خیلی ارزشمنده، یکی از معلم هام می گفت: بچه ها اگه دو قطعه زمین باشه یکی تو دل کویر و یکی وسط جنگل و شما بخواین خونه بسازین کجا می سازین؟

گفتیم به اتفاق: وسط جنگل که هم زیباتره و هم ارزشش بیشتر.چیزی گفت که هنوزم که هنوزه یادش تنم رو می لرزونه.

«کاخ عبادت هاتون رو تو دل شب بسازین که زیباست و خریدنی»

کاش می تونستم بفهمم!

دم افطار که می شه تجربه می کنم غروب قشنگی رو که بهم نیرو می ده که از سحر تا وقت مغرب نخوردم و ننوشیدم بخاطرت، انجام ندادم خیلی کارای دیگه رو. من که لحظه افطار و با هیچی عوض نمی کنم ولی بازم می ترسم!خیلی زیاد.

آخه افطار رو با «ربنا»ی شجریان می شناسم، با «اذان»مومن زاده، با صف های زولبیا بامیه توی قنادی های شهرم، با عطر آش و حلیم های نذری همسایه هامون، با رنگ غروب شهر، با مهربونی آدم ها، با جمع شدن فامیل دور هم که از هفته دوم می تونی مطمئن باشی یا مهمونی یا مهمون داری...

ولی همه اینا یه طرف...

می ترسم از وقتی که نکنه همه اینا برام یه عادت باشه!

می ترسم از روزی که باشنیدن ربنا و اذان دم افطار هیچ حسی نداشته باشم. می ترسم از سحر روزی که برای بیدار شدن باید نیم ساعت صدام کنن تا از رختخواب دل بکنم...

پناه می برم به خودت!تا بعد...

 

 

حرف آخر:

دنیا هر ذره اش اکسیر خواب دارد و آدم ها ، همه آدم ها زود خوابشان می برد. همیشه تکانی لازم است تا خواب از سر آدم ها بپرد.مثل هر برگ که می افتد، مثل هر چراغ که خاموش می شود، مثل هر پرنده که می رود...

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان :


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها